راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

زنگ تفریح

1391/5/26 20:04
نویسنده : مامان ساناز
241 بازدید
اشتراک گذاری

 

ziba

دیروز تاریخ 91/5/25 خانم کوچولوی من بعد از مدتها بردم سرکار پیش من بعد هم حسابی بازی کردو همه رو سرگرم کرد تا تایم کاری تمام شد با بابا اتا برگشتیم به سمت خونه .
راستش دیروز چون باباجون اینا بنایی داشتن من با خودم فکر کردم رامیلا رو ببرم سرکار تا جلو دست و پای آنا رو نگیره و چون به اندازه کافی آنا و باباجون و دایی آرش خسته میشن رامیلا دیگه اذیتشون نکنه به خاطر این حدودای ساعت 9 تا 10 صبح بود که زنگ زدم zibaببینم رامیلا از خواب بیدار شده یا نه zibaو چون میدونستم این حدودا از خواب بیدار میشه،ziba همون موقع یکی از همکارام هم پاس ساعتی گرفته بود و میخواست بره تا بانک من هم از فرصت استفاده کردمو گفتم من هم باهات میام تا برم دنبال رامیلا برای همین با هم راه افتادیمو رفتیم من رفتم سراغ رامیلا و همکارم هم رفت دنبال کارش بعد از نیم ساعت که با رامیلا حرف زدم و از خواب بیدارش کردم و آماده اش کردم،ziba تو این فاصله همکارم کارش تمام شده بود با هم قرار گذاشتیم که اگر کارش زود تمام شد بیاد دنبالم با هم برگردیم بعد که تماس گرفتو گفت کارم تمام شده اومد دنبالمونو راه افتادیم به سمت اداره خلاصه رامیلا خانم وقتی رسید حسابی همه رو گذاشت سرکارو سرگرمشون کرد ziba اونا هم حسابی باهاش بازی کردن از همه مهمتر اینکه رامیلا خانم اول عروسکشو معرفی میکردziba و بعد خودش میرفت سراغ همکارام، پیش یکی و دو تا از همکارام بود که یکی از مسئولینمون اومد و دیدش صداش کرد گفت رامیلا بیا ببینمت رامیلا اولش نرفت وقتی هم رفت سراغش اول عروسکش رو داد بعد هم اون آقای مسئول گفت عروسکت برای من می برمش خونه برای دخترم رامیلا که بهش دست نداده بود و پیشش نرفت وقتی شنید می خواد عروسکش رو ببره بدو بدو رفت سراغشو عروسکشو گرفت برگشت، ziba یه چیز جالبتر خیلی خوشم اومد این بود که رامیلا اصلاً همکاران مرد منو تحویل نمی گرفت ولی با خانمها حسابی دوست شد بود با اینکه اصلاً بچه ای نیست که غریبی کنه، zibaبعد از چند ساعتی دیگه حدودای ساعت 2 شد تایم کاری هم تمام شده بود من و رامیلا منتظر بابا اتا بودیم تا بیاد دنبالمونو برگردیم خونه .

رسیدیم خونه رامیلا هم که توی ماشین خوابش برده بود وقتی گذاشتمش توی رختخواب از جاش پاشو یه تابی خورد دراز کشید جلوی تلویزیون گفت شیر میخوام گفتم مامان صبر کن تا بهت غذا بدم گفت من گرسنه ام نیست من شیر میخوام خلاصه شیرشو خورد zibaو تا بعد از ظهر حسابی خوابید zibaخیلی خسته شده بود معلوم بود خیلی بهش خوش گذشته . ziba

ziba

پسندها (1)

نظرات (1)

دایی آرش
30 مرداد 91 23:37
واقعا خسته نباشید خیلی خوش گذشته ها .